نقد زیر را آقای وحید فرازان در وبلاگ سرو درباره مستند نقل گرد آفرید و اولین نمایش آن در سال سینما حقیقت نوشته که من از ایشان سپاس گذار هستم ...
دو پیامک کوتاه و دعوت آقای «هادی آفریده» جهت دیدن آخرین فیلم مستندش باعث شد تا شب به یاد ماندنی را در سالن سینما حقیقت مرکز گسترش سینمای مستند وتجربی داشته باشم. از این فیلمساز جوان تاکنون سه فیلم دیده بودم که کمابیش هنوز حال و هوای آنها در خاطرم مانده است : یکی مستند «زیر درخت کاج» (خانه هنرمندان)، فیلم کوتاه «پدر» ( سینما فلسطین) و «سوت» (اگر اشتباه نکنم برنامهی سینمای دیگر) اما در این میان «نقل گردآفرید» به نظرم از دیگر کارهای ایشان برجستهتر بود، چه از لحاظ توجه به موضوعی بکر و چه از نظر ساختار؛ به عبارتی دیگراین مستند مستندی جسارتآمیز است، جسارتی که به زعم من از چند منظر میتوان آن را بررسی کرد:جسارت نخست فیلمساز در طرح مسئلهی زنان در جامعهی بسته کنونیمان است. فیلم گوشهای از حکایت خانم «فاطمه حبیبیزاد» است که در میان هنرهای مختلف سنتی، نقالی شاهنامه را برگزیده است.گزینشی که او را با بسیاری از پیشداوریها روبرو میکند و مسائل و مشکلات بسیاری برای او میآفریند.نقالی که معمولا همراه با حرکات و نمایش بدنی همراه است و حضور در میان مردم عادی و کوچه و بازار و به قولی جماعت قهوهخانهای را میطلبد، در طول تاریخ پیدایشش به صورت هنری مردانه دیده شده است.جرات حضور زنی برای ماندگاری این سنت دیرین یکسر ایرانی ستودنی است و فیلمساز در به نمایش درآوردن گوشهای از این حضور مشقتبار و در عین حال شیرین موفق بوده است.جسارت دیگر فیلمساز توجه به شاهنامه و نقالی آن است. شاهنامهخوانی و نقالی که در طول تاریخ فراز و نشیبهای بسیاری را گذرانده، غیر از جنبهی سرگرمی آن، به عقیدهی بسیاری از اساتید این فن دمیدن روح استقلال و اتحاد و ایرانیگری است در میان جمع اقوام گوناگون حاضر در این فلات.استقلالی که حکیم طوس در شاهنامه به زنده کردن آن توسط اشعار حماسیاش ،مقابل هجوم بیگانگان اشارات بسیار دارد. بیجهت نیست که در ادواری از تاریخ این ملک مثل دورانی از صفویه و اوایل پهلوی و... خواندن و نقالی شاهنامه در میان مردم ممنوع میشود.احیای اسطورههای حماسی توسط حکیم طوس و بعدها نقالان،همچون مقابلهی فرهنگی بوده در برابر از خودبیگانگی و بیگانهگزینی.پاداش فرودسی بعد از سرودن این حماسه از سوی حاکمان وقت،مانند ارجگزاری دیگر حاکمان در برابر نقالان این حماسه بوده و هست. بیتوجهی حاکمان در این هزارسال به زنده نگهداشتن این هنر - حتی تا آنجا که توانستهاند از نقل آن جلوگیری کردهاند – نتیجهای نداشته جز آنچه که در فیلم «نقل گردآفرید» دیده میشود: بیگانگی از هویت ایرانی.صحنهای که با تاکید و دوبار دیده میشود، جوانی نمیداند «سهراب» که بوده است! و غلط خواندن اشعار شاهنامه توسط دیگران.اینچنین خالی و تهی بودن در مقابل هجوم بیگانگان دردی است که توسط کمتر کسی در این جامعه مورد توجه قرار گرفته و میگیرد و نتیجه آن به غارت رفتن ذخائر فرهنگی و – به قول فیلمساز قبل از نمایش فیلم - به نام زدن نخبهگانی همچون فردوسی و مولانا توسط دیگر کشورها و استفادههای فراوانی که آنان از این ضعف ما در حفظ هویت فرهنگیمان میبرند.تصویربرداری خوب ، انتخاب لوکیشنهای مناسب موضوع – همچون نقالی «گردآفرید» در خرابهای که پشتزمینهی آن بزرگترین برج تهران را به نمایش درمیآورد و به نوعی تقابل سنت در برابر مدرنیته را به نمایش میگذارد – تدوین جا افتاده و استفاده از صدای زمینه و جلوههای صوتی برای رسیدن به بهترین نتیجه در انتقال مفاهیم – بهترین مثال در این زمینه : بعد از دیدن خبر ممنوعیت نقالی گردآفرید در روزنامهها، صدای زبانآموزی نصرت را از ضبط صوت گردآفرید در منزلش میشنویم که اشارهای دوگانه دارد،هم تلویحا آمادگی او برای خروج از کشور – شاید قدرش را بهتر بدانند - و هم تکرار کلمهی چرا به فارسی و انگلیسی که بلافاصله چرای ممنوعیت کار او را از زبان شخصیت اصلی فیلم میشنویم – استفادهی بجا و خوب از عکسها و تصاویر آرشیوی و بالاخره ایجاز و تسلط فیلمساز در نمایش موضوعش، به نظرم برجستهترین جنبههای مثبت این مستند زیبا بود.